Wednesday, August 26, 2015

درِ فيضيّه!

درِ فيضيّه!

اوايلِ انقلاب، عرق‌خوری را می‌گيرند و برایِ شلّاق‌زدن به ميدانِ شهر می‌آورند. لنگِ دری را روی دو چارپايه می‌گذارند و شارب را بر آن به‌شکم می‌خوابانند؛ پيراهن‌اش را بالا می‌دهند و شلوارش را تا حدّی که بخشی از کپل‌های‌اش بيرون باشد، می‌کشند پايين و يک کميته‌چی با شلّاق می‌آيد بالایِ سرش و با اشاره‌یِ آخوند (ص) شروع می‌کند به زدنِ تازيانه.
چند تازيانه‌ای که می‌زند، يکی از کميته‌ای‌ها می‌آيد جلو و به شلّاق‌زن می‌گويد: برادر! ما هم فيضی ببريم...
برادرِ شلّاق‌به‌دست می‌گويد: يا علی! بسم‌الله! و تازيانه را به او می‌دهد.
طالب‌الفيض چند تازيانه‌ای می‌زند و بعد، کميته‌ایِ ديگری می‌آيد جلو، که: ما هم بی‌فيض نمانيم...
و همين‌طور، يکی‌يکی با همين عبارتِ «ما هم فيضی ببريم، ما هم بی‌فيض نمانيم» جلو می‌آيند و تازيانه دست‌به‌دست می‌شود و هريک چند ضربه‌ای می‌زنند که بی‌فيض از دنيا نرفته باشند.
شلّاق که تمام می‌شود و به شاربِ خمر اجازه‌یِ برخاستن می‌دهند، مرد برمی‌خيزد، پيرهن‌اش را پايين می‌آورد، امّا به‌علّتِ ورم‌کردنِ لمبرهای‌اش شلوار بالا نمی‌آيد. رو به کميته‌ای‌ها می‌کند و می‌گويد:
حالا که الحمد لله برادرا همگی فيض بردن، يه زحمتی بکشين، همين "درِ فيضيّه" رو هم بدين بالا، که بريم به زندگی‌مون برسيم!!

تايپ: چهارشنبه، 4 شهريور 1394؛ 26 اوت 2015