رو در مسجد نوشته بودن:
اگر از گناه خسته شدهای... وارد شو!
يکی زيرش نوشته بود:
اگر نه، با اين شماره تماس بگير:
...
"طلا بلا"
Sunday, January 19, 2014
غضنفر و راديولوژی!
غضنفر استخدام راديولوژی میشه؛ موقع تحويل عکس به مريض میگه: قفسهی سينهت شکسته بود خودم با فتوشاپ درستش کردم که دکتر نفهمه!
اگه توُ دريا کوسه دنبالت بکنه...
به غضنفر میگن: اگه توُ دريا کوسه دنبالت بکنه، چیکار میکنی؟ میگه: میرم بالای درخت! میگن: آخه اونجا که درخت نيست... داد میزنه میگه: مجبورم... میفهمی؟ مجبورم!
همسنوسالایِ تو!
غضنفر میخواسته بچّهش رو نصيحت کنه؛ میگه: چند سالته؟ میگه: 16 سال. میگه: خاک بر سرت، همسنوسالایِ تو الان 30 سالشونه!
روزی 25 ساعت!
به غضنفر میگن: روزی چند ساعت کار میکنی؟ میگه: 25 ساعت. میگن: مگه میشه؛ شبانهروز که 24 ساعت بيشتر نيست؟ میگه: خب، صبحها يهساعت زودتر بلند میشم...
هواپيما داشته سقوط میکرده...
هواپيما داشته سقوط میکرده، همه جيغ میزدهن بهجز غضنفر. ازش میپرسن: چرا تو ساکتی؟ میگه: مالِ بابام که نيست، بذار سقوط کنه!
ازدواجِ فاميلی!
غضنفر داشته پسرشو در مورد ازدواج نصيحت میكرده؛ میگه: پسرم، خواستی زن بگيری، برو از فاميل زن بگير... ببين، توُ همين دور و بر خودمون، دايیت رفته زندايیت رو گرفته... عموت رفته زنعموت رو گرفته... حتّی خود من، اومدم مادرت رو گرفتم!
ندایِ وجدان!
غضنفر رو داشتهن به جرم قتل زنش محاكمه میكردهن؛ دادستان میگه: سنگدل! تو وقتی داشتی زنت رو میكشتی، ندای وجدانت رو نشنيدی؟
غضنفر میگه: نه والله! بس كه اين زنيكه جيغ و داد میكرد مگه میذاشت ما چيزی بشنويم!
غضنفر میگه: نه والله! بس كه اين زنيكه جيغ و داد میكرد مگه میذاشت ما چيزی بشنويم!
سه دختر و «تخمِمرغ» و شوهر!
زنه سهتا دختر داره. عروسشون میکنه. اوّلیرو میده به يه يارو رشتيه، دوّمیرو به يه عرب، سوّمیرو به يه قزوينی.
باهاشون قرار میذاره که وقتی زنگ میزنه، با رمز «تخمِ مرغ!» از اصل "کاروبار"شون بهش خبر بدن...
القصّه، دخترا با شوهراشون میرن شهرایِ شوهرا.
يهماهی که ميگذره، مادره تلفونو ورمیداره... زنگ میزنه به اوّليه. بعد ازونکه حال و احوال میکنه، میپرسه: خب ننهجان، تخمِمرغ هم میخورين؟
دختره با بغض تُو گلوش، میگه: ای ننه، ولمان کن؛ صبح ظهر شب براش دُرُس میکنم، اصلاً يه نيمنيگا هم بهش نميندازه...
مادره میگه: عيب نداره ننه! تخممرغ نعمتِ خداست، نذار حروم بشه، بده جوونای همسايه!!
روز بعد زنگ میزنه به وسطيه و وختی ازش میپرسه: خب ننه، تخمِمرغ هم میخورين يا نه؟ صدای دختره ازونورِ سيم مياد، که: اَه...! واسّا ديگه! وامونده!... يهريزه برو اونور... مرتيکهیِ حريص!... آره ننه، میخوره؛ چه جورم میخوره ننه! صُب تخمِمرغ، ظهر تخمِمرغ، هر روزِ خدا تخمِمرغ! الانم که سرِ شبه، ننه، تخمِمرغشو کوفتش کرده، داره تهِ کاسهشو میليسه!!!
روز سوّم زنگ میزنه به دختر کوچيکه و طبقِ قرار، میپرسه: خب ننهجان، تخمِمرغ هم میخورين؟
دختره عصبانی جواب میده: چه تخمی ننه؟ چه مرغی مادرِ من؟ کشته منو! مرتيکه! صبح نيمرو، ظهر نيمرو، شب نيمرو؟! مُردم ننه!
ننههه دلداریش میده، میگه: خودتو ناراحت نکن! نيمرو هم نعمتِ خدايه! ناشکری نکن؛ عيبی نداره ننه!
دختره بيشتر عصبانی میشه، داد میزنه: چیچیرو عيب نداره، ننه؟ من، وختی اومدم اينجا، سولاخکونم قدّ يه دوزاری بوده، حالا شده قدّ يه دونومنی!!
مادره میگه: ای ننهجان! غربونِ قدّ و بالات برم، بهخاطرِ اين «هيجده قرون» زندگیتو خراب نکن، ننه!!!
باهاشون قرار میذاره که وقتی زنگ میزنه، با رمز «تخمِ مرغ!» از اصل "کاروبار"شون بهش خبر بدن...
القصّه، دخترا با شوهراشون میرن شهرایِ شوهرا.
يهماهی که ميگذره، مادره تلفونو ورمیداره... زنگ میزنه به اوّليه. بعد ازونکه حال و احوال میکنه، میپرسه: خب ننهجان، تخمِمرغ هم میخورين؟
دختره با بغض تُو گلوش، میگه: ای ننه، ولمان کن؛ صبح ظهر شب براش دُرُس میکنم، اصلاً يه نيمنيگا هم بهش نميندازه...
مادره میگه: عيب نداره ننه! تخممرغ نعمتِ خداست، نذار حروم بشه، بده جوونای همسايه!!
روز بعد زنگ میزنه به وسطيه و وختی ازش میپرسه: خب ننه، تخمِمرغ هم میخورين يا نه؟ صدای دختره ازونورِ سيم مياد، که: اَه...! واسّا ديگه! وامونده!... يهريزه برو اونور... مرتيکهیِ حريص!... آره ننه، میخوره؛ چه جورم میخوره ننه! صُب تخمِمرغ، ظهر تخمِمرغ، هر روزِ خدا تخمِمرغ! الانم که سرِ شبه، ننه، تخمِمرغشو کوفتش کرده، داره تهِ کاسهشو میليسه!!!
روز سوّم زنگ میزنه به دختر کوچيکه و طبقِ قرار، میپرسه: خب ننهجان، تخمِمرغ هم میخورين؟
دختره عصبانی جواب میده: چه تخمی ننه؟ چه مرغی مادرِ من؟ کشته منو! مرتيکه! صبح نيمرو، ظهر نيمرو، شب نيمرو؟! مُردم ننه!
ننههه دلداریش میده، میگه: خودتو ناراحت نکن! نيمرو هم نعمتِ خدايه! ناشکری نکن؛ عيبی نداره ننه!
دختره بيشتر عصبانی میشه، داد میزنه: چیچیرو عيب نداره، ننه؟ من، وختی اومدم اينجا، سولاخکونم قدّ يه دوزاری بوده، حالا شده قدّ يه دونومنی!!
مادره میگه: ای ننهجان! غربونِ قدّ و بالات برم، بهخاطرِ اين «هيجده قرون» زندگیتو خراب نکن، ننه!!!
Subscribe to:
Posts (Atom)