زنه سهتا دختر داره. عروسشون میکنه. اوّلیرو میده به يه يارو رشتيه، دوّمیرو به يه عرب، سوّمیرو به يه قزوينی.
باهاشون قرار میذاره که وقتی زنگ میزنه، با رمز «تخمِ مرغ!» از اصل "کاروبار"شون بهش خبر بدن...
القصّه، دخترا با شوهراشون میرن شهرایِ شوهرا.
يهماهی که ميگذره، مادره تلفونو ورمیداره... زنگ میزنه به اوّليه. بعد ازونکه حال و احوال میکنه، میپرسه: خب ننهجان، تخمِمرغ هم میخورين؟
دختره با بغض تُو گلوش، میگه: ای ننه، ولمان کن؛ صبح ظهر شب براش دُرُس میکنم، اصلاً يه نيمنيگا هم بهش نميندازه...
مادره میگه: عيب نداره ننه! تخممرغ نعمتِ خداست، نذار حروم بشه، بده جوونای همسايه!!
روز بعد زنگ میزنه به وسطيه و وختی ازش میپرسه: خب ننه، تخمِمرغ هم میخورين يا نه؟ صدای دختره ازونورِ سيم مياد، که: اَه...! واسّا ديگه! وامونده!... يهريزه برو اونور... مرتيکهیِ حريص!... آره ننه، میخوره؛ چه جورم میخوره ننه! صُب تخمِمرغ، ظهر تخمِمرغ، هر روزِ خدا تخمِمرغ! الانم که سرِ شبه، ننه، تخمِمرغشو کوفتش کرده، داره تهِ کاسهشو میليسه!!!
روز سوّم زنگ میزنه به دختر کوچيکه و طبقِ قرار، میپرسه: خب ننهجان، تخمِمرغ هم میخورين؟
دختره عصبانی جواب میده: چه تخمی ننه؟ چه مرغی مادرِ من؟ کشته منو! مرتيکه! صبح نيمرو، ظهر نيمرو، شب نيمرو؟! مُردم ننه!
ننههه دلداریش میده، میگه: خودتو ناراحت نکن! نيمرو هم نعمتِ خدايه! ناشکری نکن؛ عيبی نداره ننه!
دختره بيشتر عصبانی میشه، داد میزنه: چیچیرو عيب نداره، ننه؟ من، وختی اومدم اينجا، سولاخکونم قدّ يه دوزاری بوده، حالا شده قدّ يه دونومنی!!
مادره میگه: ای ننهجان! غربونِ قدّ و بالات برم، بهخاطرِ اين «هيجده قرون» زندگیتو خراب نکن، ننه!!!
No comments:
Post a Comment