قزوينيه تُو قزوين دنبال يه بچّه مسافر میکنه؛ بچّههه در میره، قزوينيه هم دنبالش. بچّههه بدو، قزوينيه بدو؛ تا يهو بچّههه میبينه تهِ يه کوچهی بنبست موند و قزوينيه هم رسيد. شروع میکنه به دادزدن: کمک! آهای کمک! کمک! قزوينيه با خونسردی نگاش میکنه میگه: ببين پسرجان، بيخودی داد نزن؛ اينجا اگر کسی به کمک بياد، به کمکِ من مياد نه تو!
No comments:
Post a Comment