يارو میميره، میبرنش بهشت. چرخی میزنه میبينه عجب جايی. همينجور که داره میره آفتاب میزنه توی چشاش، عطسهش میگيره. يه عطسه میزنه يههو يه ملائکه مياد پايين و يه حوری ميندازه توُ بغلش و میگه: نوشِ جان! يارو میگه: جريان چيه؟ میگه: بکنش ديگه. میگه: خب معلومه که میکنمش، ولی آخه واسه چی لطف میکنين؟ ملائکههه میگه: خب عطسه زدی ديگه؛ مگه نشنيدی توی بهشت هرکی عطسه بزنه جايزهش «يهگایْ» حوريه!
يارو میکنه و خيلیم خوشحال.
چن روزی توُ بهشت میچرخه و هی رو به آفتاب و هی عطسه و هی کُس! اونم چه کُسايی؛ 14ساله، سينهليمويي!
يهروزم بندهی خدا سرشو گرفته بالا و منتظر عطسهی الهيه، که میرسه به يه جوب و، خيز ورمیداره که بپره، يههو زرتی میگوزه. هنوز گوز توی هوا محو نشده که يه ملائکه نازل میشه با يه سيابرزنگی با دومترونيم قد و هشتاد سانت کير! (حالا هی بگو متر از کجا آوُرده) فرشتههه میگه: بخواب! میگه: واسه چی؟ میگه: هرکی توُ بهشت بگوزه، اين سيا يهدست ترتيبشو میده... خلاصه، مرتيکه تا به خودش بجمبه يارو سياهه يهدس بدجور میکندش.
بلن که میشه تمبونشو میکشه بالا و را ميفته سمتِ در بهشت. میخواد بره بيرون که يارو ملائکهی دربون میگه: کجا مرد حسابی؟ همه لهله میزنن که بيان توی بهشت، تو داری میری بيرون؟ میگه: برو آغا ولمون کن، ما شانس که نداريم؛ اییی! اگه سهچارپنجروزی يهبار يه عطسه بزنيم؛ عوضش روزی دهتا گوز رو شاخشه! نخواستيم!!
No comments:
Post a Comment